خرید بک لینک

خیلی جدی دارم به دعانویس فکر می‌کنم. ان‌قدر دچار نشدن و نتونستن و بدشانسی‌ام که به این سطح از تنزل فکری هم رضایت می‌دم اگه کسی بتونه یکم این بار ابهام رو برام سبک‌تر بکنه و وزنه‌هاش رو از دستم بگیره. مشغول پروژه‌ام و هرروز صدای فرانسوی‌ها توی سرم پخش می‌شه و متوجه شدم که خداروشکر حتی توی مملکت‌هایی که فکر می‌کنیم احتمالا به واسطه جهان اولی بودن و دسترسی بهتر به فرصتات کمتر نادانن هم آدم بی‌فکر پیدا می‌شه.

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: دوشنبه 16 شهريور 1405 ساعت: 12:35

خیلی به تو فکر کردم. هرروز این سه سال و نیمی که گذشته توی فکرم بودی و صدات رو هرروز شنیدم. هرروز دوستت داشتم و دارم. عذاب این نه ماه دوری و ندیدن رو می‌تونم تحمل کنم؟ می‌تونم چشم‌هام رو ببندم و فراموش کنم که چه قدر بهم سخت گذشت و خدا می‌دونه که چه قدر دیگه هم باید سخت بگذره؟ چه بی‌انصافی بزرگی بود. چرا باید وقتی می‌دیدمت که دوتامون سنمون کمه و دوریم از هم؟ چرا چند سال بزرگ‌تر نبودی از من؟ دلم می‌خواد باز هم صبر کنم اما می‌ترسم.

برچسب: نویسنده: nemidounam تاريخ: دوشنبه 16 شهريور 1405 ساعت: 12:35

صفحه بندی